پيل اندر خانه يي تاريک بود عرضه را آورده بودندش هنود
از براي ديدنش مردم بسي اندر آن ظلمت همي شد هر کسي
ديدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاريکي اش کف مي بسود
آن يکي را کف به خرطوم افتاد گفت: همچون ناودان است اين نهاد
آن يکي را دست برگوشش رسيد آن بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يکي را کف چو بر پايش بسود گفت:شکل پيل ديدم چون عمود
آن يکي بر پشت او بنهاد دست گفت: خود اين پيل چون تختي بدست
همچنين، هريک به جزوي که رسيد فهم آن مي کرد، هرجا مي شنيد
از نظرگه، گفتشان شد مختلف آن يکي دالش لقب داد، اين الف
در کف هر يک اگر شمعي بدي اختلاف از گفتشان بيرون شدي
چشم حس همچون کف دست است وبس نيست کف را برهمهء اودسترس
چشم دريا ديگرست و ، کف دگر کف بهل، وز ديدهء دريا نگر
جنبش کف ها زدريا روز و شب کف همي بيني و دريا ني عجب!
ما چو کشتي ها بهم بر مي زنيم تيره چشميم و در آب روشنيم
اي تو در کشتي تن، رفته به خواب آب را ديدي، نگر در آب آب
آب را آبي ست کو مي راندش روح را روحي ست کو مي خواندش
گربگويد، ز آن بلغزد پاي تو ور نگويد هيچ از آن،اي واي تو
ور بگويد در مثال صورتي بر همان صورت بچفسي اي فتي
آن چنان کز نيست در هست آمدي هين بگو: چون آمدي؟ مست آمدي
هوش را بگذار و آن گه هوش دار گوش را بر بند و، آن گه گوش دار
دم مزن تا بشنوي از دم زنان آنچه نامد در زبان و در بيان
دم مزن تا بشنوي ز آن آفتاب آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذار در کشتي نوح
نويسنده abbasi/ فرهاد عباسی در پنجشنبه 1386/04/07 ساعت 15:52 | لینک ثابت |

